|
امروز آخرین روز تابستانه .. و فردا اول مهر .. دوباره مدرسه ها باز میشه ... حماد هم که بعد از سه سال تحصیل و ممارست در عرصه مهد کودک .. امسال یه درجه ارتقا پیدا کرده .. میره نوباوه ۲ سال بعدش هم پیش دبستانی .. آخی و سال دیگه میره کلاس اول .. بزرگ شده پسری .... منم سر صبحی احساسات مادرانه م به قل قل افتاده .. اومده آپ کنم ... چند ورزه بدجور درگیر کارای مهدش هستم .. از وقتی که مهدش رو عوض کردم و به این محیط جدید زود عادت کرد ... دوباره لیست خرید و وسایل .. و نوشتن صد بار حماد حماد حماد روی هر کدومشون ... امروز هم همراه بابایی وسایلش رو برد .. همه چیز حاضر بود .. فقط نمی دونم بالاخره پدر و پسر یادشون موند که باید سه جعبه دستمال کاغذی و یه مایع دستشویی هم بگیرن یا نه .. من که ۱۰۰۰ بار تکرارشون کردم ... لباسش هم در مراحل نهایی آماده سازیه ... دیروز برای پرو پوشیده بود . آبی رنگه بدون چهار خونه و دکمه و یقه شده بود شبیه این زندانی ها که هر چند وقت یه بار سریالش رو می بینیم .. کتونی هم لازم نداره چون همون قبلی اندازه است هنوز .. خدا کنه تا فردا همه چیز حاضر بشه ... کیف امسالش هم شکل یه زرافه است .. برنامه کلاس زبانش هم تموم شد و امتحان هم داد و از نیمه دوم مهر میره یه ترم بالاتر ...... راستی چند روز قبل بالاخره موفق شد مخ عمو حسین رو بزنه و یه دستگاه پلی استیشن ازش بگیره ... الان عشقش همونه ... دیگه همینا بمونه ... تا اول مهر و رد کنیم .. با عکس برمیگردم ..
..خب همش میگید بنویس ... از چی بنویسم آخه .. از شیطنت های عجیب و غریب یه بچه 4 ساله .... یا از عوضی حرف زدن و بامزه بازیهاش .... همین امروز برق که قطع شد ... من توی هال داشتم تلفنی صحبت میکردم ... هی میومد ازم می پرسید مامان این خودکارو لازم نداری .... من میگفتم فعلا نه ... میرفت یه دقیقه بعدش میومد یه تیکه کاغذ نشون میداد مامان اینو لازم نداری من میگفتم نه .... یه چیزهایی هم آورد و بهم گفت اینارو خودم لازم ندارم .. بعدش دیم هی صدای افتادن یه چیز از بیرون میاد .. نگو آقا هر چی رو که میگم احتیاجم نیست از پنجره پرت میده تو پارکینگ ... دیروز اومده بهم میگه مامان یه ذره از اسپری تو به خودم بزنم .. گفتم یه ذره .. یهو دیدم تمام صورتشو کرم مالی کرده ... دیشب وقت خواب با خودش میگه .. خدا کنه امشب کاووس نبینم ... میگم چی ؟؟؟؟؟؟؟ میگه کاووس دیگه ... بعدش فهمیدم منظورش کابوسه ... میگم تو کی کاووس دیدی آخه .. میگه گارفیلد تو خواب به اودی می گفت ... رفته به باباش میگه بابا .. ما آدما چرا سم نداریم ... چرا کوسکو سم داشت .. با ایزما سم میداد ... گفتم ایزما یادم اومد یه نقاشی قشنگی از ایزما میکشه .. میزارم براتون .. . . امروز بهش میگم این ماشین به این بزرگی رو از سر راه بردار ... میگه ماشین اسم داره ها .. میگم چیه .. میگه دودل ...( لودر ) ......... میگم کی بهت گفته اسمش اینه .. میگه بابام بهم هاد (یاد ) داده .. ماشینی که هه (یه ) دونه بیر (بیل ) داره اسمش دو دله ... . . بهش میگم مشاینت فقط جلو میره ..میگه نه دنده عبق(عقب) هم میره .. خلاصه که امروز توی بی برقی و زیر نور شمع کلی از این حرف زدناش فیلم گرفتم .. . . در هر صورت .. یه مدت که صداش در نمیاد میفهمم یه گوشه کنار نشسته داره یه خراب کاری می کنه دیگه ... تازه وقتی گند کارش در نیومده هنوز میاد مثه گربه به من می چسبه بوس و ناز و از این حرفها که دیگه کاملا میشه حدس زد یه دسته گلی به آب داده ............ شنبه اون هفته اینقدر خونه ادرجون شلوغ کرد که دیگه اشک همه رو در آورد و این هفته که خودشون مهمون داره به شرط و شروط دعوت شده ... . . این جا هم بارون میباره و حماد امروز با یه لباس تقریبا پاییزی رفت مهد .... خودش میگفت مامان اون شلوارمو نپوشون .. خاله میگه خسته شدم بس که کشیدمش بالا ... . . اوضاع آموزش زبانش هم خوبه ... اون هفته امتحان میان ترم داشت ............. مربی که میگفت .. از حد انتظار خیلی بهتر بود حتی از خیلی از بچه ایی که ازش بزرگترن هم بهتر بوده ............. خدا رو شکر ... اونجا همه عاشقش شدن ... و کلی کشته مرده داره به خاطر زبان درازش ... یه تی شرت داره .. مدلش پشت رو هست .. طوری که هر کی می بینه میگه برعکس تنش کردم ... آی حرصم در میاد از این آدمهای فوضول .. مثله اینکه توی کلاس هم یکی از مربیا بهش گفته این برعکسه . .. اینم حاضر جواب .. فوری گفته نمی فهمی مگه این مدلش همینطوره ........ بچه بی ادب من نمی دونم اونا از چی خوششون اومده .......... الان هم داره تام و جری نگاه میکنه ............. که بعدا بیاد هزارتا سوال بپرسه ... پ نوشت : قالب قبلی خیلی بد بالا میومد ... فعلا این بمونه تا ببینم چی گیرم میاد .. .... خب من دوباره برگشتم ... یه مامان که سرش همیشه شلوغه
حماد هم خوبه ... میگرده میچرخه ... و بزرگ میشه ... اوضاع کلاس زبانش هم خوب پیش میره ... بجز جلسه اول که یه ذره بازی درآورد .. الان تقریبا برای رفتن لحظه شماری میکنه .. لغاتش هم روز به رو بهتر میشه ... دیروز هم تولد سایه جون که عکسشو در اولین فرصت می ذارم ... فعلا خبر جدیدی نیست ... دیروز .... بعد از یه هفته کار و تلاش و شیطنتهای حماد .. تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه هوایی به این کله تار عنکبوت زده بزنیم .. طبق معمول هم که ما تنها جایی نمیریم .. اینبار هم آرتین و مامان و باباش همرامون بودن .
کلا وقتی با آرتیمن میریم بیرون به حماد .. و البته کلا به همه ما خوش میگذره . آرتین تنها پسر هم سن و سال حماد .. برای همین هم .. خیلی با هم جورن .. و خدا رو شکر دو طرف کلا در صلح و صف با هم بازی می کنن و از این بابت مشکلی نیست .. آره . اینطوری شد که یهو یهو سر از دریا درآوردیم .. اولش که بچه ها همین جلوها ماسه بازی میکردن .. و کم کم رفتن جلو .. و به اجبار ما .. یه پایی به آب زدن .. اون جلو منتظر بودن اب بیاد بهشون بخوره .. و همینطور از ما اصرار و از اونا انکار رفتن تو آب .. بعد هم با لباس چنانی توی آب بالا و پایین میپریدن که انگار ۱۰۰ ساله شناگرند ... یه ذره که گذشت گفتیم لباس به تنشونه سردشون میشه .. همون دو تیکه شلوارک و رکابی هم در اومد .. خلاصه .. کار به جایی رسید که دیگه داشت شب میشد . و بچه ها به هبچ عنوان قصد بیرو اومدن از آب رو ندشات .. آخرش هم با هزار جور وعده و وعید آوردیمشون بیرون . حالا ماجرای تمیز کردن .. و خشک کردن .. بدنش شنی هر دوتاشون بماند .. آخرش هم طبق قولی که داده بودیم .. دو تا سطل و بیل و چنگک شن بازی .. رو البته وقتی که داشتیم میرفتیم خونه ها!!!!! براشون خریدیم .. حالا قرار شد هر کدومشون یه رنگی بگیرن .. این آبی رو برمی داشت اون میگفت منم آبی .. این زرد میخواست اون یکی می گفت زرد . اون زرد . این آبی .. خلاصه هر دوتاشون به همون زرد رضایت دادند ..
از فردا هم کلاس زبان حماد شروع میشه .. و حماد رسما زبانشو تقویت میکنه این روزها توی خانواده پدری حماد بازار تولد و تولد بازی خیلی داغه ...
دیروز هم تولد زن عمو کوچیکه بود ... که باز هم مثه همیشه به حماد کلی خوش گذشت ... معمولا حماد اینجور جاها خوب میتونه از خودش پذیرایی کنه ... آخر شب هم با هم رفتیم عکاسی .. آقا یه عکس ... خوشگل انداخت برای کلا زبانش .. که فوری همونجا یه دونه ازش بزرگ کردیم ... و اونم .. دادیم مامان جون ... الان خودمون موندیم بدون عکس .... البته نتیجه هنر آقای عکاس ..و بسیار مودبانه نشستن آقا حماد رو میتونید ...اینجا:
الهی مامان قربون اون مودب نشستنش بره ... شما که نمی دونید .. دلش داشت از دهنش میومد بیرون که از صندلی نیفته پاییییییییین ... ................ و اما درمورد کلاسهای تابستونی حماد .. دیروز میخواستم مثله همیشه از راحتترین راه ممکنه اسم حماد و کلاس زبان بنویسم .... در نتیجه ... سرچ کردم . در نتیجه در یک حمله انتحاری اسمشون نوشتم موسسه راه سبز ..و حماد رسما از ۱۰ تیر نیره کلاس زبان .. نقاشی ...ژیمناستیک هم توی همون مهدشون برگذار میشه ... اینجوری بود که برنامه تابستونی حماد هم تکمیل شد ...
حماد و دختر عموها ... سایه و ثنا
کیک حماد ..
حماد همیشه معترض....
حماد در حال فوت کردن شمع ...
اینطور که فهمیدید دیروز تولد حماد بود .... قرار نبود .... براش تولد بگیریم .. می خواستم یه کیکی بگیرم .. و خمن و بابا دو تایی چند تا عکس ازش بندازیم .. ولی همویی تصمیم گرفتم یه جشن کوچولو بگیرم .. رفتیم یه کیک خریدیم همونطور هول هولکی ... کیکش هم زیاد قشنگ نبود ولی خب بهتر از این هم چیزی نداشتن ... شیرینی و شکلات و میوده یه شمع شماره ۴ اومدیم خونه .... تند تند خونه رو تمیز کردم ... زنگ زدم برای زن عمو ها .. عمه .. که تشریف نیاوردن ... مامان جون .. و خاله سوگند .. و خاله نازی و البته آناناز ...(ارنواز )............. حماد هم بعد از رسیدن نصفه مهمونا رفت حموم ... کلی با دختر عموها بازی کرد ...و یه عالمه کادو خوشگل گرفت .... یه ماشین زباله جمع کن ... و تمیز کننده معبر از خاله سوگند ... یه عروسک سیب زمینی ... و یه ماشین فولکس از زن عموها ... یه ماشین فانتزی هم آخر شب از عمه کادو گرفت ... مامان جون و آناناز هم بهش پول دادن ... آخر شب هم با مامان و بابا رفت بیرون بگرده ... یه کفش تابستونی خوشگل که به قول خودش چلاخ (چراغ) داره براش خریدیدم ... میخواستیم بریم عکاسی براش عکس بگیریم ... که از شانسش بسته بود... راستی دیشب دو تا کیف خوشگل برای سایه و ثنا خرید .. که اخر هفته تولد سایه بهشون کادو بده ...
فردا تولد حماد ....
بزودی با یه پست متفاوت برمیگردم ... .............. حمادم یه ذره حالش خرابه ... از دیروز تا حالا هی شمکش می پیچه ... امروز تمام وسایلی رو که اول مهر تحویل مهد داده بودم .. برامون فرستادن خونه .. این یعنی آموزشهای مهد رسما تموم شد .. یه چند روزی هم توی مهد به تمرین سرود و نمایش و اینجور تدارکات جشن پایان سال میگذره.. 20 خرداد هم جشن آخر سالشونه ... ولی هنوز نمی دونیم کجا!!!!! تا آخر خرداد هم باز حماد میره همین مهد ... ولی برای تابستون تصمیم دارم نیمه وقت بذارمش یه مهدی نزدیک خونمون .. چون دیگه هم من هم خودش از رفت آمد توی مسیر اون مهد و هر روز از این سر شهر تا اون سر شهر رفتن خسته شدیم ..... وگرنه مدت سه سالی که حماد می رفت مهد سبحان من از هر لحاظ راضی بودم ... ولی این مهد جدید فقط یه کوچه با ما فاصله داره هم با شرکت هم با خونه ... ولی یه مشکلی داره من زیاد از مدیرش خوشم نمیاد ..... برام یه جورایی سخته که دست حماد رو بگیرم و ببرم اونجا ثبت نام ... از طرفی میترسم که حماد محیط جدید رو راحت قبول نکنه .. یا رسیدگی اینا خوب نباشه ... از کسانی که اونجا بچه دارن پرسیدن همه راضی بودن .... ولی حماد واقعا به اون مهد قبلی عادت داشت .. ... نه!!! وقتی به این فکر میکنم که تابستون و زمستون باید اینهمه راه برم ... و بیام .. همین مهد جدید رو ترجیح میدم ... چند روز دیگه .. یعنی 30 خرداد تولد حماد ... حماد 4 سالش تموم میشه .. دیگه برای خودش مردی شده ... یه مرد بزرگ که تنهایی میره برای خودش بستنی ..و آب آناناس میخره ... اینم .. چند تایی عکس حماد ... از بچگی ... تا .. تقریبا الان ..
حماد در ۴ ماهگی ...
حماد .... جشن تولد یک سالگی ..
حماد .. و اولین کیف مهد کودکش ..
حماد تپل ....
حماد .......
حماد .......و ...
سلام ........
خوبید ؟؟ خوشید ؟؟؟ خواهش می کنم دوباره نگید .. چقدر مامان حماد بده .... برای حماد آپ نمی کنه .. خب چیکار کنم وقت ندارم گرفتارم .. یه ذره دارم خیاطی یاد میگیرم .. بعدا بتونم برای عروسم .. خانم همین آقا حماد لباسای خوشگل خوشگل بدوزم ... یه چند وقتی هم نبودیم دیگه .. حماد هم اینقدر پسر خوبی بود .. مامان رفته بود قم برای مراسم دایی مامانش .. آقای بهجت ... حماد هم همراه بابایی خونه عمه مهمون بود ... دست عمه درد نکنه .. البته حماد هم تقریبا شیطونی نکرده .. جز یه جعبه ماژیک امیرجون که اونم مامان خرید و بهش داد ... چیزی رو خراب نکرده ولی روز آخری که شنیده مامان براش یه ماشین خریده .. کلی لج آورده و بهانه گرفته و گریه کرده .. نه به خاطر مامان .. به خاطر ماشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته اولین .. کاری که با ماشین بیچاره کرد .. درآوردن چهارچرخش با چاقوی خودش بود .. الان هم که بیرون میره هر جا عکس آقای بهجت رو میبینه میگه دایی مامان جونه ... دایی مامان جون مرده .. و یه جورایی همه رو ناراحت کرده ... نمی دونم چطوری باید به این بچه ها یاد داد که وسایلشون رو همه جا نریزن .. جمعشون کنن ... اگه کسی نظری داره .. ممنون میشم به منم بگه ..
حماد و دوچرخه جدیدش ..
حماد و بابایی .. پارک دریاچه شورابیل ... اردبیل
سلام سلام سلام ... و ببخشید ...
ببخشید که دیر شد .. سرمون خیلی شلوغ بود ... حماد جونی که این روزها صاحب یه دوچرخه خوشگل شده و بالاخره بعد از دو هفته افتادن و بلند شدن .. یاد گرفته چطوری خودش دوچرخه رو برونه چهارشنبه اون هفته هم با هم رفتیم اردبیل .. و حماد جون کلی آب بازی کرد ... امروز هم مثلا رفته اردو .. کجا؟؟؟ پارک بادی سر خیابون ...تولد یکی از دوستاش هم هست .. گویا .. آقا که داشتن تشریف می بردن .. هیچ تمایلی نشون نمی دادند ... الان خدا میدونه چه کله هایی که کچل نکرده از شیطنت ..
|